رنگ اصلی:
متن اصلی :
رنک دوم :
متن دوم:
رنگ سوم :
متن سوم :
انتخابگر رنگ
پیش نمایش
FeaturesTypographyTutorials
Module Title
Home
Module Title

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit. Ut non turpis a nisi pretium rutrum. Nullam congue, lectus a aliquam pretium, sem urna tempus justo, malesuada consequat nunc diam vel justo. In faucibus elit at purus. Suspendisse dapibus lorem. Curabitur luctus mauris.

Module Title
Module Title
دستورالعمل

شما می توانید از رنگ های از پیش تعیین شده استفاده کنید یا خودتان رنگ مورد پسندتان را قرار دهید . برای اعمال تغییرات بر روی دکمه تغییر رنگ کلیک کنید .

تغییر رنگ
انتخاب رنگ قالب

اخبار متفرقه

اخبار مهم ایران

اخبار مهم هنری

تبادل لینک

!چگونگی تبادل لینک با ما!

 ابتدا لینک ما را به شکل زیردر سایت خود قرار دهید:

لینک ما: ♥♥امار سـایت خودتون رو بترکونیــد♥♥   ادرس لینکhttp://www.satoday.us

و ازطریق :پیغام فوری سایت به ما اطلاع دهید

توجه! لینک خود را بگزارید همراه توضیحات لازمه که فورا لینک شویـــد...

هاست رایگان

فضای رایگان(هاست رایگان)برای شما دوستان عزیز .کلیک کنید و ثبت نام کنید.
Free Website Hosting

جستجو در سایت

لینک باکس سایت

تست

اخرین اخبار اقتصادی

اخرين اخبار مهم جهان

اخرین اخبار ورزشی

صفحه اصلی سرگرمي مطالب جالب و خواندنی
مطالب جالب و خواندنی
قوانین عجیب در دنیا مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
سر گرمی - مطالب جالب و خواندنی
نوشته شده توسط Administrator   
چهارشنبه ، 8 مهر 1388 ، 13:28

قوانین عجیب در دنیا

1. جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.

 

 

2. تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای 15 برای تقلب به

زندان فرستاده می شوند.

 

 

4. مشاهده فیلم های کاراته ای تا سال 79 در عراق ممنوع بود.

 

 

5. در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.

 

 

6. در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.

 

 

7. در تایلند همه سینما رو مجبورند هنگام پخش سرود ملی قبل از شروع فیلم قیام

کنند.

 

 

8. در دانمارک روشن کردن ماشین قبل از چک مردن اینکه بچه ای زیر آن خوابیده

است یا نه، ممنوع است.

 

 

9. در تایلند انداختن آدامس جویده شده تان 500 دلار جریمه دارد و قبل از خارج شدن

ازخانه حتما باید لباس زیر پوشیده باشید.

 

 

10. در سال 1888 در بریتانیا قانونی تصویب شده که دوچرخه سواران را موظف

می کرد تا زمان رد شدن ماشین از کنارشان، زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به

صدا درآورند.

 

 

11. در قرن 16 و 17 میلادی نوشیدن قهوه در ترکیه ممنوع بود و اگر کسی در حین

خوردن قهوه دستگیر می شدن، به اعدام محکوم می شد.

 

 

12. در فنلاند زمانی پخش کارتون دونالد داک به علت شلوار نپوشیدن شخصیت

اصلیت سریال ممنوع بود.

 

 

13. تا سال 1984، بلژیکی ها مجبور بودند نام فرزندشان را از یک لیست 1500 نفری

در روزهای ناپلئون بطور رندوم انتخاب کنند.

 

 

14. در برمه دسترسی به اینترنت غیر قانونی است. اگر فردی با اتهام داشتن مودم

دستگیر شود، به زندان محکوم می شود.

 

 

15. اتریش اولین کشوری بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد.

 

ادامه در ادامه ی مطالب...

آخرین بروز رسانی مطلب در يكشنبه ، 1 آذر 1388 ، 13:06
ادامه مطلب...
 
دفتر خاطرات یک تازه عروس مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
سر گرمی - مطالب جالب و خواندنی
نوشته شده توسط Administrator   
پنجشنبه ، 24 ارديبهشت 1388 ، 13:27

دوشنبه
الان رسیدیم خونه بعد ازمسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقرشدیم.
خیلی سرگرم کننده هست اینکه واسه ریچارد آشپزی می‌کنم .

امروزمی‌خوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده ۱۲ تا تخم مرغ روجدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه همین مجبور شدم ۱۲ تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌هاروتوش بزنم .

سه‌شنبه

ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم . درروش تهیه ی اون نوشته بود ” بدون پوشش سروشود” ) لباس ، سس‌زدن= dressing) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون .

نمی‌دونم چراهر دوتاشون وقتی که داشتم واسه‌شون سالاد رو سرومی‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به مننگاه می‌کردن.

چهارشنبه

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم ویه دستور غذایی هم پیداکردم واسه‌ی این کارکه می‌گفت قبل از دم کردن برنج کاملا شست‌وشوکنین.

پس من آب‌گرم‌کن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از اینکه برنج رو دم کنم .

ولی من آخرش نفهمیدم اینکار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .

پنج‌شنبه
باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم . خب منهم یه دستور جدید رو امتحان کردم .
تودستورش گفته بود مواد لازم روآماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین وبذارین یه ساعت بمونه قبل ازاین که اونو بخورین .

خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیداکردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پرا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاداونو بخوره.

ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟
نمی‌دونم چرا ؟عجیبه !!! حتماخیلی توکارش استرس داشته

باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.

جمعه

امروز یه دستورغذایی راحت پیدا کردم . نوشته بود همه‌ی مواد لازم رو تو یه کاسه بریزو بزن به چاک

beat it =در غذا : مخلوط کردن ، درزبان عامیانه : بزن به چاک

خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم .

ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که ریختهبودمشون تو کاسه مونده بودند.

شنبه
ریچارد امروز رفت مغازه ویه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی مراسم روز یک‌شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه می‌شه یه مرغ رو واسه یک‌شنبه لباس تنش کرد وآماده اش کرد .
قبلا به این نکته تو مزرعه‌مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیداکردم و با کفش‌های خوشگلش ..وای من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود.
وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره‌ی ۱۰به شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود. حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظارداشته مرغه واسه‌ش برقصه.
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟ شروع کرد به گریه و زاری وهی داد می‌زد آخه چرامن ؟ چرامن؟

هووووم … حتما به خاطر استرس کارشه … مطمئنم …

 
هیزم شکن..! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
سر گرمی - مطالب جالب و خواندنی
نوشته شده توسط Administrator   
چهارشنبه ، 23 ارديبهشت 1388 ، 10:51
هيزم شكن

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده
 
رمان دالان بهشت-فصل1 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
سر گرمی - مطالب جالب و خواندنی
نوشته شده توسط Administrator   
شنبه ، 12 ارديبهشت 1388 ، 12:51
رمان دالان بهشت - فصل اول   از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه ی امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی. اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و با بی حوصلگی گفتم: - در عمارت را هم این قدر طول نمی دهند تا باز کنن، واسه باز کردنِ در این آپارتمان فسقلی یک ساعت منو توی آفتاب نگه داشتی؟! ثریا که باتعجب و سراسیمگی نگاه میکرد گفت: - این وقت روز اینجا چه کار می کنی؟! قرار بود شب بیایی. با دلخوری گفتم: - اون از در باز کردنت، این هم از خوشامد گفتنت.... . از کنار ثریا که هنوز جلوی در ایستاده بود به زحمت گذشتم. داشتم از گرما خفه می شدم، با یک دست موهایم را جمع کردم و با دست دیگر تقلا می کردم که دکمه های لباسم را باز کنم. ثریا دستپاچه، مثل کسی که می خواهد جلوی دیگری را بگیرد، عقب عقب راه می رفت و با عجله می گفت: - ببین مهناز جون چند دقیقه صبر.... . ولی دیگر دیر شده بود، وارد هال شدم و مثل برق گرفته ها یکدفعه خشکم زد. فکر کردم اشتباه می کنم، نمی توانستم باور کنم که درست می بینم. محمد روی مبل، روبروی برادرم امیر نشسته بود و روی مبل کناری اش هم یک خانم. امیر با صدای بلند گفت: «سلام. چه عجب از این طرف ها؟!» و با قدم های بلند سمت من آمد. انگار همه ی صداها و صورت ها را، جز صورت محمد، از پشت مه غلیظی می دیدم. هرکاری میکردم نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم. دهانم خشک شده بود و چشم هایم، بی آنکه مژه بزنم، خیره در چشم های محمد، که حالا سرپا ایستاده بود، مانده بود. با فشار دست امیر به زور تکانی به خود دادم و در جواب سلام محمد، با صدایی که به گوش خودم هم عجیب بود، فقط گفتم: «سلام.» باورم نمی شد. محمد بود، اینجا، روبروی من با همان چهره ی مردانه و معصوم، با همان چشمان مهربان و گیرا. چشم هایی که حالا قدر مهربانی و گیرایی اش را می دانستم و چهره ای که سال ها آرزو داشتم تنها یک بار دیگر ببینمش، آرزویی که جز من و خدای من هیچ کس از آن باخبر نبود. چنان احساس ضعف می کردم که با خود می گفتم، آخرین لحظه های عمرم است. لا به لای حرف های امیر که ار من می خواست روی مبل بنشینم، صدای محمد را شنیدم: - فرزانه جان، بهتره دیگه زحمت را کم کنیم. انگار صاعقه بر سرم فرود آمد. پس ازدواج کرده و این زنش است که «فرزانه جان» صدایش می کند، همان طور که روزی مرا صدا می کرد، همان طور که مدت ها بود ذره ذره جانم با یادآوری اش درد می کشید، از احساس ضعف، حسادت، رنج، پشیمانی، خجالت و... چشمانم سیاهی رفت، فقط دستم را به طرف امیر دراز کردم و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی چشم هایم را باز کردم، ثریا را دیدم که با مهربانی و ملایمت صدایم می زد با تمتم قدرتم می کوشیدم خودم را جمع و جور کنم که دوباره با صدای فرزانه که می گفت: «مهناز خانم حالتون بهتره؟!» احساس تلخ و کشنده ی حسادت به دلم چنگ زد. من حق نداشتم حسادت کنم. اصلاً هیچ حقی نسبت به محمد نداشتم، ولی چرا این دل لعنتی این جور می کرد؟ انگار تازه بعد از سال ها پرده هایی از روی چهره ی واقعی ام کنار می رفت و خودم را بهتر می شناختم. این من بودم که این طور از حس وجود رقیب درهم شکسته بودم؟! نه، نه، هنوز هم احمقم، چرا رقیب؟! من دیگر چه حقی نسبت به محمد دارم، چه نسبتی با او دارم که این زن رقیب من باشد؟! ای خدا، من ناسپاسی کرده و با حماقت زندگی ام را تباه کرده بودم، ولی به جبرانش هشت سال سوخته بودم. دیگر کافی است. خدایا مرا ببخش. اشک ناخواسته توی چشم هایم حلقه زد. ثریا با مهربانی گفت: «مهناز جان، گوش کن. اگه این شربت رو بخوری و یه کمی استراحت کنی بهتر می شی، عرق نعنا و نباته.» بعد با محبتی خواهرانه برای نشستن کمکم کرد. دستم را دراز کردم که دستمال کاغذی را از ثریا که بالا سرم ایستاده بود بگیرم که باز چشمانم به چشمان محمد افتاد. ای خدا چه رنجی از نگاه این چشم ها به جانم می ریخت. این بار محمد پشت پرده ی اشک گم شد و فقط صدایش را شنیدم، صدایی که نفهمیدم خشمگین بود یا غصه دار؟! گفت: «امیر، من رفتم دنبال مرتضی.» شربت را خوردم و به توصیه ی ثریا که می گفت:« اگر یک ساعت بخوابی حالت خوب خوب می شه.» چشمانم را بستم و با بسته شدن در اتاق، در تنهایی و سکوت ماندم. چشم هایم می سوخت و اشک بی اختیار بر گونه هایم جاری بود. بعد از سال ها می دیدم اشک نه قطره قطره، که سیل وار صورتم را خیس می کند. غلت زدم و سرم را توی بالش فرو کردم تا صدای ترکیدن بغضی که داشت خفه ام می کرد، صدای هق هق درماندگی ام بیرون نرود. مدام این فکر، مثل ماری که قلبم را نیش بزند، توی مغزم دوران می کرد: « محمد زن گرفته، محمد ازدواج کرده!...» قلبم می سوخت و آتش می گرفت و سیل اشک های بی اختیارم حتی ذره ای از تلخی این آتش نمی کاست. از فشار ناخن هایم به کف دست هایم که برای خفه کردن صدایم مشتشان کرده بودم حس می کردم دست هایم آتش گرفته و می سوزد. شقیقه هایم از فشار دردی که مثل پتک به سرم کوبیده می شد داشت منفجر می شد. توی تاریکی اتاق و لا به لای گریه ی بی امانم انگار ناگهان زمان به عقب برگشت و من مثل کسی که نامه ی عملش را جلویش گرفته باشند به گذشته پرتاب شدم، به ده سال پیش، به زمانی که شانزده ساله بودم. چدر خوشبخت بودم و درست به انداز خوشبختی ام یا شاید به علت خوشبختی، احمق بودم...   ادامه دارد..
 
<< شروع < قبلی 1 2 3 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 3

اخرین اخبار فن اوری اطلاعات

اخرین اخبار اجتماعی

اخرین اخبار حوادث

سایتهای دوستان

تازه های اینترنت
ایرانیان هوشمند
در شهر چه خبر است ؟!!
آگهي مجاني تبلیغات رایگان و تبادل لینک
لپ تاپ و موبایل و دانلود و تبلیغ رایگان
مهندسی کامپیوتر رامسر
ترکوندن امار سایت شما...!
گروه زندگي رايانه اي
گروه متافیزیکی الیاس فرشته
پایگاه آموزشی خبری آی تی گل نرگس
maad
دانلود همه چيز
@@اینترنت بدون محدودیت @@
علمی
باشگاه فرهنگی ورزشی استقلال تهران
[جومونگ کشته شد!
پروژه ها و مقالات الكترونيك
" مشورت با پزشک "
magical worlds
قصه های بــــی رنـــگ
برای هممه
.:دریافت پروژه کارشناسی رایگان:.
کـــــــــرانی ندارد بیابان مـــا
بزرگترین انجمن تخصصی دوتا آلستار ایران
حقوق زنان از دیدگاه ادیان ، ملل و فرهنگها
دانلودستان
موبایل
تبليغ اینترنتی
لرن سنتر
همه چیز در جهان علم و آدرس
♥♥امار سـایت خودتون رو بترکونیــد♥♥
.::کسب درامد فوق العاده 100 تضميني با توضيح کامل::.
بروز ترین مرجع دانلود ایرانیان
مرکز دانلود ایران
همسر آنلاین ، بانک اطلاعات همسریابی
ترمــــــــــه
زیباترین مركز عكس فارسی
بهترین های دنیای ما
۩۞۩ کینگستان زرندیه ۩۞۩
بزرگترین گالری عکس عاشقانه
دنیای موبایل و کامپیوتر
حرفه و فن
تفریح دانلود آموزش
صاحب خانه شوید
اگرافزایش ترافبک میخوای کلیک کن
آموزش ASP.NET 2
حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
(کلیپ ها و موسیقی های جدید فوتبالی)
مهدوی کیا
خودتان بسازید و ثروتمند شوید
اچار فرانسه قرمز
۩۞۩ عکس و کلیپهای لو رفتهه۩۞۩
وبلاگ رایانه امروز
اخبار روز ایران
ثامن لپ تاپ
هیئت قایقرانی استان اردبیل
عصرکشتی کج
◄◄◄ آموزش رايانه►►►
#جدیدترین اخبار آبی های پایتخت#
(عكس هاي خ ف ن)
نرم افزار و کسب در آمد
سكوت شب
paramount girls
دور هم بخندیم
"اس ام اس وجوک"
فروشگاه حسابی
سایت تخصصی موبایل
دانلود با لینک مستقیم
سایت منتخب ایرانیان
top girlz
به تو که بهترینی
دانلودستان میهن بلاگ
بياتو-biatoo
جدیدترین عکسهای هالیوود و بالیوود

نظرسنجی سايت

شما بيشتر از چه بخش سايت استفاده ميكنيد؟
 

ایدی مدیر سایت



پيغام فوري سايت

www.sattoday.us

بیو گرافی مدیر سایت

 

میلاد خسروی متولد 8/8/1368

مدرک تحصیلی:در حال حاظر دیپلوم برق

محل زندگی:تهران

اخبار مهم سایت

تبلیغات سایت شما رایگان!

تبادل بنر و لوگو و لینک با تمامیه وبها!

دعوت به همکاری دوستان در سایت ما با مزایا!

طراحی رایگان هدر.بنر.لوگو.ارم و قالب وبلاگ(بلاگفا)!

برای اطلاعات بیشتر از فرم تماس با ما و یا پیغام کوتاه مدیر را مطلع سازید.

اخرین ارسالها

امار سایت

Best Persian Joomla